خرید بک لینک
من عاشق ساختنم ...همیشه دوست دارم علایقم رو بسازمبذار یه ذره بیشتر توضیح بدممثلاً اگر «آرامش» میخوامنمیرم دنبالش که یه جایی پیداش کنمهر جایی که هستم میسازمش.حتی یادمه زمانی که بچه بودمهمه بچه ها میرفتن چند محله اونور تر که تو زمین فوتبال خط کشی شده ، بازی کنن ولی من میموندم تو محله خودمون و تنهایی زمینو خط کشی میکردم دستام زخمی می شد ، آخرش هم همه خطا کج و معوج میشد .وقتی بچه ها بر می گشتن ، همه بهم قه قه می خندیدن و منم با چشمای گریون و لباسای سر تا پا خاکی بر می گشتم خونه.وقتی هم میرسیدم خونه ، وقتی مامانم شلوار پاره شدم رو می دید مفصل کتکم میزد .ولی دوباره فرداش ، همون کارو تکرار می کردم.انقد پا فشاری کردم تا بعد از یک ماه یه زمین فوتبال حرفه ای تو محلمون داشتیم و بچه هایی که از شرمندگی نمی دونستن چی بگن !و از همه مهمتر وقتی تو آفتاب داغ ، بعد از چند ماه خطاش پاک میشد ، فقط من بودم که می تونستم درستش کنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 16:24

مرا برای دزدیدن تکه نانی به زندان انداختند و پانزده سال در آنجا نان مجانی خوردم! این دیگر چه دنیایی است؟اغلب مردم تعریف و تمجیدها را ظرف چند دقیقه فراموش میکننداما یک اهانت را سال ها به خاطر میسپارند …!آن ها مانند آشغال جمع کن هایی هستند کههنوز توهینی را که مثلا بیست سال پیش به آنها شده با خود حمل میکنندو بوی ناخوشایند این زباله ها همواره آنان را میآزارد …!برای شادبودن باید بر «افکار شاد» تمرکز کنید و باید ذهن خود را اززبالههای تنفر، خشم، نگرانی و ترس رها کنید …!سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن. احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه…یکی از ﻫﻴﺎت امام حسین لذت میبره یکی از مهمونی رفتن. یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند.اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن.سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهمچون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن.لطفا به دلخوشی دیگران گیر ندهید ! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 16:24

نماز چیست ؟ - مجالی برای خاراندن !مفاصل سر انگشت را فشاراندنبه یاد درد و بدهکاری و غم افتادنبه ذهن خود همه را یک به یک شماراندندر اوج کسب تمرکز٬ مگس اگر آمدبه یاری سر و دست و دماغ ٬ تاراندن !به وقت گفتن مدٍٍٍّ الف - والضالین -به فیلم و سی دی و دیش دیش ٬ دل سپاراندنهمیشه بین یک و دو ٬ فجیع شکّیدنچاهار رکعت خود را ٬ دوتا گزاراندنبه هر طرف نظری ٬ بلکه جفت گردد جورکه در نماز فراداست ٬ چشم چاراندن !اگر که سوسک غریبی به جانماز افتاددو پای قرض نموده ٬ بدن فراراندن !ریا کنیم و ریآست کنیم و خوش باشیماگر شود که به مسجد دو چشم باراندن ! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: شنبه 26 خرداد 1403 ساعت: 16:24

من يك "برون گرا" هستم .هميشه سفره ي دلم را براي هركسي كه ذره اي بوي اعتماد ميداد ، باز كردم .حوصله ي توضيح و تفسير زخم هايي كه از اين باب خورده ام را ندارم .حال و روز اين روز هايم گواه اين قصه است .حال و روز اين روز هايم كمي "متفاوت" شده .اين روز ها #سكوت پيشه كردم .به قول وحشي بافقي :"دلتنگم و با هيچكسم ميل سخن نيست"اگر با افراد #برون_گرا كمي آشنا باشيد،حتما ميدانيد در اوج آشوب و خستگينياز مبرم به همصحبتي دارند كه حرف هايشان را گوشو آرامش را به آنها هديه كند .نمي دانم و نمي فهمم چه #اتفاقي افتاده كه #تغيير كرده ام .نه همصحبتي مي خواهم و نه گوش شنوايي ...همين كه حرف هايم را درون خودم ميريزم و شب ها شهر را نفس مي كشم برايم كافي شده.به جايي رسيده ام كه براي حرف هايم به #احدي اعتماد ندارم ... .بازها به خودم #دروغ گفتم .هنوز هم كساني هستند كه مثل #چشمانم به آنها #اعتماد دارم ، اما اين روزها سكوت را ترجيح داده ام.هرچند كه به دو چشمم نيز بي اعتماد شده ام .ميبيني ، سراسر #تناقض شده ام .بين ديروز و امروز خودم مانده ام .خدا فردايِ اين برون گراي متحول شده را به خير كند ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 13:40

من عاشق ساختنم ...همیشه دوست دارم علایقم رو بسازمبذار یه ذره بیشتر توضیح بدممثلاً اگر «آرامش» میخوامنمیرم دنبالش که یه جایی پیداش کنمهر جایی که هستم میسازمش.حتی یادمه زمانی که بچه بودمهمه بچه ها میرفتن چند محله اونور تر که تو زمین فوتبال خط کشی شده ، بازی کنن ولی من میموندم تو محله خودمون و تنهایی زمینو خط کشی میکردم دستام زخمی می شد ، آخرش هم همه خطا کج و معوج میشد .وقتی بچه ها بر می گشتن ، همه بهم قه قه می خندیدن و منم با چشمای گریون و لباسای سر تا پا خاکی بر می گشتم خونه.وقتی هم میرسیدم خونه ، وقتی مامانم شلوار پاره شدم رو می دید مفصل کتکم میزد .ولی دوباره فرداش ، همون کارو تکرار می کردم.انقد پا فشاری کردم تا بعد از یک ماه یه زمین فوتبال حرفه ای تو محلمون داشتیم و بچه هایی که از شرمندگی نمی دونستن چی بگن !و از همه مهمتر وقتی تو آفتاب داغ ، بعد از چند ماه خطاش پاک میشد ، فقط من بودم که می تونستم درستش کنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 13:40

آدما تو ذهنشون یه سری «سد»دارن.دیوار اینا انقد بزرگ و بلنده که نمی تونی ازشون رد بشی .یا باید تخریبش کنی یا یکی دیگه این کارو کنه .مثلا سد ذهن من ، سد «باهم بودن»بود.هیچوقت نمی تونستم تصور کنمیکی باشه ، که بدون هیچ ترس و استرسی دوسش داشته باشم و دوسم داشته باشه .بهش فک می کردم ، از صمیم قلب دوست داشتم تجربش کنم ولی یه سد بزرگ تو اعماق ذهنم اجازه نمیداد باورش کنم .شاید خیلیا رو دیدم ، خوشم اومد ولی هیچوقت نتونستم «با هم بودن» رو باهاشون تصور کنم .حتی خود تو !ولی تا یه جایی ...از یه جایی به بعد کلنگ به دست افتادی به جون این سد بزرگ بتنی !منو یا فرهاد انداختی .البته فرهاد نتونست و تو تونستی !تو این سدِ ریشه کرده در اعماقِ ذهنِ من رو از پایه فرو ریختی و تصویری از «با هم بودن» رو روی دیوار قلبم چسبوندی .البته یه کاری دیگه هم کردی .یه دیوار دور تا دور « با هم بودنمون» کشیدیکه نتونیم از هم دور بشیم و بدونیم محکومیم به با هم بودنمحکومیم به زندان ساخته شده ی «معمار سد شکن»محکومیم  به حبس ابد در آغوشی که ترک کردنش به معنای فرو ریختن دیوار های پشت عکس «با هم بودنمون» هست .  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 13:40

من یه دلقکم میگن امشب مهمترین اجرارو باس برم ساعت ۸ِ شب شروع میشه بهترین جک امسال باس بگم الان ساعت ۷ِ غروبِ فکرم درگیرِ نمیدونم واسه چیحدود یک ساعت دیگه باس اونجا باشم میرم ولی نه با کسی خودم تنهاییادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 0:36

باغبون کجایے مشتےباغ ت دیگر آبادنیسبچہ هاتوریشه زدن،ازسربریدنولے بابایے نیسکجایے هان،کجایے پس؟...باغبون کجایے مشتےباغ ت دیگر آبادنیسبچہ هاتوریشه زدن،ازسربریدنولے بابایے نیسکجایے هان،کجایے پس؟...زیربوتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 0:36

میخواستم به دنیا بیایم در زایشگاه عمومی پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی .مادرم گفت:چرا؟؟؟ گفت:مردم چه می گویند؟؟؟!.... میخواستم به مدرسه بروم مدرسه ی سر کوچه مان مادرم گفت: فقطادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 0:36

دیوانه ترین دیوانه ی دیوانه خانه ام! زیرا دیوانه ی دیوانه ای بودم که او نیزدیوانه ی دیوانه ای دیگر بود ومن احمق دیوانگی دیوانه ام را ندیدم تا اینکه دیوانه ام به دیوانه اش رسید وحال من ازدیوانگی به جنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 0:36

در رویاهایم دیدم که با خداوند گفت وگو میکنم. خداوند پرسید :پس تو میخواهی با من گفت وگو کنی؟ به او گفتم اگروقت داری. خداوندخندید وگفت:وقت من بی نهایت است.... پرسیدم چه چیز بشر تو راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 0:36

رو زمین که عجله ای واسه مرگ نبودالان تو کمام نمیدونم که کجام هنوزیکی رد شد وزل زد آشنا نبودپرسیدم میشه بگی کجاییم الان عموگفت از همه چی دورشدی خانواده.دوست.رفیقالانم برزخیم دست و پاها زنجیر ه کمرا خمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 0:36

همه چیو كثافت میبینم ،انگارى كه چشام رو کونم باشهمیفهمی هیچكى سرشو نمیزاره رو شونم ، انگارى رو شونم شاخِهمه دوس دارن سوارم شن ، انگار بنزمهركى میبینتم میگه بسم الله ، انگار جنمعقل و از كار میندازم ، اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 0:36

شخصی نه عادی م نه عجیب غریب نه کورم نه ندید بدید نه عامه پسند نه عوام فریب نه میرم بالا از این طریق چهار کلمه حرف حساب چون خیلیا هستن هنوز بازار نی که بشه اصلا کساد بزرگا دارن بذرارو میکارن بذرا هم هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 6:59

قفس تنها نشستم با خودم بغضم گرفته من باز دلتنگت شدم بغضم گرفته توو فکر حال من نباش و زندگی کن گریم نمیگیره یکم بغضم گرفته من دیگه زیر چتر توو بارون راه نمیرم من تا سر این کوچه هم تنها نمیرم دورو برم نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نرگس فرهادی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 6:59

صفحه بندی